ترانه هستی
ابرهای دلتنگی
چون نباشی در کنارم شادمانی چون کنم خداوندا بر نتوانستن ما با نفس خود ازآن ضعف انگار،و دلیری و شوخی ما ازآن جهل انگار خداوندا هرکس راآتش در دل است و این بیچاره را در جان از آنست که هر کس را سر وسامان است واین درویش بی سروسامان است الهی به عزت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که توچنانی دریاب مرا که میتوانی بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت صبح قیامت،که سر ز خاک بر آرم به گفت و گوی تو خیزم،به جست وجوی تو باشم به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم نظر به سوی تو دارم،غلام روی تو باشم هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن وگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم تا که ازنور جمالش نظرم روشن شد هر که را هست نظر عاشق دیدار من است هر کجا ناله ای از غیب به گوش تو رسد ذوق آن ناله زمن جو که گفتار من است ساقی مست خرابات جهان شد جانم شاهد سر خوش من خدمت خمار من است برو ای عقل که من مستم و تو مخموری هر که مخمور بود همچو تو اغیار من است زاهدی کار من رند نباشد حاشا عاشقی کسب من و باده خوری کار من است لوح محفوظم وگنجینه گنج العرشم سینه سیدمن مخزن اسرار من است وز همه دل بریده ام جز لب می پرست تو توبه کنند زاهدان از می و من نمی کنم توبه مگر از آن میی کو نبود زدست تو نیمه شبان که می روم مست برون زمیکده مستان،مست باده و من ز دو چشم مست تو گفت به من کسی بگو روز ازل چه دیده ای گفتم من ندیده ام جز تو و جز الست تو روز ازل به خاک من از دم خود دمیده ای زنده شدم من از دمت ساختهء دو دست تو از دم خود بتی زمن ساخته ای و ای عجب حامد مبتلا شدم عاشق بت پرست تو بشنو حدیث عشق که حرفی شنیدنی ست در آتش افکن ای دل من هر جه خوانده ای با دل نگاه کن که رخ یار دیدنی ست هر زحمتی که میرسد از دوست نعمتی ست جورش بکش که رشته ی الفت کشیدنی ست یکدم نگاه خویش زدلدار بر مدار کین مرغ،بی ارادت عاشق پریدنی ست در راه وصل یار اگرچه بلا بسی ست ترس از بلا مدارکه راهی رسیدنی ست بی خار نیست هیچ گلی در جهان خاک آنسوی دل ببین که چه گلها چیدنی ست خواهی که آتش دل تو روشنی دهد بر او بدم مدام،که آتش دمیدنی ست بسیار جور کردی حامد نگفت هیچ دیگر مکن که مست و غریب و رمیدنی ست از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا اول به خود آچون به خود آیی به خدا اقرار بیاری به خدایی خدا
| :قالبساز: :بهاربیست: |


